چاقو که فرو رفت توی تنم، اون ضعفِ شدید؛ همهی اون درد، یه بخشیش تسلادهنده بود برام، خوشحالم میکرد، انگار که میون اون مِه و سرگشتگی، احساس واقعی بودن پیدا کرده باشم، که محو نشدم هنوز اونقدر، اونقدر که یه چاقو میتونه توی تنم بره، تیز کنه یه راست واسه قلبم؛ چاقو که اومد مِه از کلهم پرید، از چیزی که دورمو گرفته بود؛ چاقو که فرو رفت توی تنم، داشتم میمردم و،یادم اومده بود زندهم هنوز.
+
۱۴۰۲/۰۹/۱۵ ساعت 4:17 علیّ
|
برچسب:
نویسنده: بردیا نیکنام
تاريخ: شنبه
25 آذر
1402 ساعت: 18:52